درباره وبلاگ

فرهاد ترابي
ليسانس زبان انگليسي-دبير
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
...
وقتی که در جام شفق مل کرد خورشید بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید
....این کجا و نوای بی نوای بعضی از این مداح ها کجا که با ضجه های ساختگی و الفاظ سبک چنگ به چهره دین می کشند....من سگ سگ غلام سگ توام آقا....چند بار لفظ سگ آن هم در رثای یک اسطوره.....وای بر ما که سخن را به لجن کشیده ایم.....اگر این ضجه ها و گریه های بلند دلی بود که وضع و روزگارمان این نبود.این که مداحی بگوید مسلمون اگرخواستی قربانی کنی چاقوتو تیز کن و بعد این را تعمیم بدهد به شهادت امام حسین و مراحل قربانی را مرحله به مرحله شرح دهد چه دردی را دوا می کند.آن هم کریمی که مورد عنایات خاصه هم هست.شعرا و هنرمندان و ادبا باید به داد ادبیات عاشورا برسند وگرنه این مداحان همه فن حریف که تا تصمیم کبری بیشتر نخوانده اند فاتحه همه چیز را با هم می خوانند.همان طور که ما دم از اشعار محتشم کاشانی می زنیم آیندگان هم دم از ما خواهند زد.اگر عاشورا از دید حضرت زینب زیبایی بود،این زیبایی باید در بیان و الفاظ هم جاری باشد ما نمی توانیم با ضجه های گوش خراش بچه هایمان را عاشورایی کنیم.....این نگاه باعث به وجود آمدن صحنه بالا می شود که نه عقل را خوش می آید نه شرع.وقتی مداحان ترغیب به این نوع خود آزاری های وحشتناک می کنند از فتوای علما و بگیر و ببند نیروهای انتظامی کاری ساخته نیست.بماند که بنده نزول خور قدری را می شناسم که مداح سینه سوخته ایست.....سینه سوخته آقا....
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sun 20 Jan 2008 ساعت 12:34 موضوع واگويه | لینک ثابت
وقتی صبح یک روز برفی پریدن کلاغها از درختهای سپید راببینی و اولین باشی که پا روی برفی می گذاری که تازه از اون بالا بالا ها رسیده باور می کنی که هنوز هم چیزی یا کسی می تواند پدر این دود و دم را در بیاورد و نفسها را تازه کند....امروز کلاغها چقدر زیبا شده بودند رنگ سیاهشان جزئی از سپیدی برف شده بود و چتر ها زیر بار سنگین برف قد خم کرده بودند.چه بهتر حقشان بود وقتی نمی گذاشتند برف صورت آدمها را نوازش کند.یاد روز های دور کودکی بخیر که در زیر کرسی داغ مادر بزرگ از روی حسنک کجایی مشق می نوشتیم و برف هم آرام آرام می آمد.پدربزرگ و مادر بزرگ به نوبت چپق می کشیدند و ما هم دربوی برف و زغال و چپق قد می کشیدیم .پدر بزرگ گاهی از پنجره به بیرون خیره می شد و من هم به او خیره می شدم.کاش می دانستم به چه می اندیشید.پدر بزرگ و مادر بزرگ دیگر نیستند و خدا کند برف سنگ مزارشان را بشوید.کاش می توانستند در این برف چپق بکشند و گرم شوند.این روزها حسنک هم خبر مرگش هنوز برنگشته و گاو و گوسفندهایش بد جور منتظرند.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Thu 3 Jan 2008 ساعت 12:51 موضوع واگويه | لینک ثابت