درباره وبلاگ

فرهاد ترابي
ليسانس زبان انگليسي-دبير
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
۱-دایره زنگی فیلم گرم و خون داریست .از آن دسته از فیلم هایی که بدون لکنت جلو می رود و در مرحله نخست هم تماشاگر عام و هم مخاطب خاص بدون اینکه متوجه گذر زمان شود با تک تک شخصیتها آشنا شده و همراه می شود.برای خیلی ها سینما جز این همراه قصه شدن و خندیدن و لذت بردن چیز دیگری نیست که نه تنها اشکال ندارد بلکه قابل ستایش هم هست.چون خیلی ها هم هستند که در عمرشان برای یک بار هم جلو جناب گیشه خم نشده اند(البته برای خریدن بلیط).از طرف دیگر ممکن است سازندگان یک اثر به فکر روشنفکران و متفکران اجتماعی جامعه هم باشند و دلشان نخواهد که این عزیزان هم دست خالی و بدون تفکر و احیانا دردمندی سالن را ترک کنند پس باید دختر قصه در نهایت دزد از آب در آید و بقیه ماجرا .هرچند این قضیه به کلیت اثر لطمه ای وارد نمی کند و کدهای ورود به آن در ابتدا داده می شود اما همین که دیش ماهواره و نصب و تعمیر آن می تواند آن حوادث را در بر داشته باشد و بهانه ای باشد برای سرک کشیدن به زندگی آدمها برای یک اثر اجتماعی قابل تامل کافیست.چون این یک مساله کاملا اینجایی و بومیست و ای بسا اگر در خارج از کشور پخش شود خیلی ها نتوانند با آن ارتباط برقرار کنند.چند روز پیش خواندم که رائول کاسترو اخوی فیدل بعد از به قدرت رسیدن یکی از اولین کارهایش این است که تلفن همراه را برای همه آزاد کرده است فکرش را بکنید اگر در این مورد فیلمی ساخته شود قطعا یک اثر اجتماعی خواهد بود و اگر سازنده اثر روی همین موضوع به درستی زوم کند نتیجه خواهد گرفت حال اینکه سیاستهای عدالت محور فیدل کوبا را به فاحشه خانه آمریکا تبدیل کرده مطرح شود یا نه مهم نیست..بماند که خیلی از سینما دوستها ترجیح می دهند فقط برای دیدن شخصیت یلخی و بی خیال حامد بهداد و یا شوخی های مهران مدیری به سینما بروند تازه پیدا شدن زیرشلواری عبدا... زاده در ماشین خانم شاعر پیشکش.
۲-نقدی بر حلقه سبز نوشته ام که در شماره اردیبهشت ماهنامه فیلم چاپ شده با عنوان پروانه و امپراتور.راستش به علت تنبلی ساختاری حال نوشتن دوباره اش را ندارم اگر دیدید بخوانید بد نشده....
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sun 4 May 2008 ساعت 20:6 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت

از زمانی که مجموعه چاق و لاغر را تلویزیون پخش می کرد و ساواک را آدمهای ابلهی معرفی می کرد که بیشتر از مخوف بودن خنده دار بودند سالها گذشته است. یک مشت پر عقاب نشان از گذشت آن سالها دارد.نشان عبور از سطح موضوع و آدمهای تکراری و رسیدن به تعریف آدمها.راهی که سینمای جنگ رفت و عراقی ها از موجوداتی بی شعور بدل به انسانهایی با شعور و حتی با کمالات شدند.روایت یک گرفتاری خانوادگی در بحبوحه انقلاب با پرداختی واقعی از یک خانواده ایرانی.برای نمونه وقتی ستوان فراری با بازی پور حسینی به خانه امیر حسین می آید رفتار مادر امیر حسین که اتفاقا تحصیلکرده هم هست بسیار خوب از کار درآمده و در ادامه آن واکنش سایرین و از جمله تلفن زدن ستوان نشان از درک بالای سازندگان این مجموعه از موقعیتهای به ظاهر ساده دارد.نوع روایت قتل مهشید باعث شده که سریال بتواند سایر حوادث را با سرعت پی بگیرد و در جایی که سریال ممکن است دچار افت شود فلاش بک زدن به ماجرای قتل موجب می شود هم سریال کشش خود را حفظ کند و هم بیننده بدون شیر فهم شدن های تکراری از جزئیات قتل آگاه شود.اینکه آمریکایی ها در ایران چه می کردند و کاپیتالاسیون چه بود را همه ما می دانیم اما همین موضوع تکراری و در عین حال آزار دهنده وقتی در درون یک داستان پرخون حل شود می تواند در حالیکه گل درشت و شعاری جلوه نمیکند تا مدتها مخاطب را درگیر خود نماید.نوع رابطه احساسی خلعت با مهشید و بعد سرپوش گذاشتن بر قتل او و نگاه کینه توزانه او نسبت به نرس آمریکایی و استیصال و درماندگی اش با بازی خوب کیانیان آنقدر خوب از کار درآمده که وقتی خلعت می گوید دلم می خواهد بمیرم این جمله کاملا در اثر جای خود را باز می کند و مخاطب آن را می پذیرد.بازی حامد بهداد با آن چشمان معترض در کنار معصومیت و منطق خزر معصومی ترکیب خوبی به وجود آورده هر چند جرح و تعدیلهای فیلم و تبدیل آنها به نامزد و حذف قسمتهایی از بازی حامد بهداد اگر نبود این رابطه می توانست عمیق تر از این باشد.در انتها بازگشت علیرضا خمسه با یک کار خوب را باید به فال نیک گرفت و از بازی تخت و بی روح هرمز هدایت ابراز تعجب کرد.مردی که دختر جوانی را از دست داده آنقدر راحت با موضوع برخورد می کند که انگار پیرزن همسایه سقط شده.یک مشت پر عقاب هنوز تمام نشده و خدا کند پایانش آبروی آغاز را نبرد.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Mon 10 Mar 2008 ساعت 21:38 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
مزخرف اولین کلمه ای است که با دیدن این فیلم به شدت آزار دهنده به ذهن می رسد.اینکه در ایران همه بحث از سیمرغ می کنند و کسی برای این نوع فیلمها نقدی نمی نویسد و سازندگان آنها را به لجن نمی کشد باعث شده این فیلمها با وقاحت تمام اکران شوند و بدبختانه بفروشند.وقتی قرار باشد بچه ای را به سینما ببری تا به رفتارها و سکنات بازیگران بخندد و تو هم از خنده اون بخندی و بعد ببینی همان نیز برآورده نمی شود و فیلم ملغمه ای از همه چیز است و هیچ نیست چه باید بکنی؟اینجاست که جیش داشتن کودک دلبند راه گریزیست تا لحظاتی چند فضای سینما را به قصد دستشویی رها کنی و نفس راحتی بکشی.هی نگوییم چرا مردم آیین سینما رفتن را فراموش کرده اند.بگوییم چرا اینقدر با شعور انسان بازی می شود.ما تنها سرزمینی هستیم که در آن هیچ چیز به چیز دیگر ربط ندارد منتقد کار خود را می کند فیلمساز راه خود را می رود و مخاطب هم که قربونش برم ......
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sun 2 Mar 2008 ساعت 14:6 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت

۱-این روزها جشنواره فیلم فجر قرار است سیمرغ هوا کند .امسال دلم می خواست مثل پارسال همه فیلمهای جشنواره را بروم هرچند میسر نشد درست مثل پارسال.این جمله آخری را از بهمن عبدی کاریکاتوریست تقلب کردم که دیشب در دو قدم مانده به صبح گفت که از کسی پرسیدند دلت می خواهد در آینده چکاره شوی گفت مثل بابام دکتربعد گفتند بابات مگه دکتر بود طرف گفت نه اونم دلش می خواست دکتر بشه.اما از اخبار و قرائن معلومه که امسال سال خوبی برای جشنواره نیست از اصلاحیه های صد تا یه غاز گرفته تا برنامه های به هم ریخته نمایش.دم مجله فیلم گرم که هرسال همه فیلمها را معرفی میکنه این جمله آخر هم مال شهرام مکری بود.این چه وضعیه تو این مملکت که هر چی میخوای بگی یکی قبلا قشنگترش را گفته اگر حرف نزنی میگن لالی اگر هم بگی که گندش در میاد.
۲-خیلی دلم می خواهذ آقای کروبی راببینم و بگویم که اینقدر گول بیست و سی را نخور راستش این برنامه خبری که اول صادقانه می نمود بد جور پیر مرد را به بازی گرفته این جملات را هم ابطحی یک بار گفته بود و من آخرش را از خودم اضافه کردم.راستی امسال نوری زاذ باز به سراغ اساطیر رفته خدا آخر و عاقبت کاوه را به خیر کند مثل رستم.
۳-دوستی گلایه ای خصوصی برایم گذاشته که نتوانستم چیزی بیاد بیاورم گویا در حافظه ام خللی افتاده امیدوارم خودش را به ما بنمایاند.در حافظه ام خللی افتاده اولین و آخرین جمله ارزشمند یک الاغ در طول قرنهاست که بر زبان الاغ حکایت شگال خر سوار هنگامی که برای اولین و آخرین بار احساس کرد رودست خورده جاری و از مکر شغال و گرگ رها شد.راستی چقدر این روزها شگال خر سوار زیاذ شده است.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 6 Feb 2008 ساعت 13:29 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
از روز گار سربداران و افسانه سلطان شبان و سرکار خانم اوشین همیشه سریال های پر طرفدار سیما در روزهای شنبه و دوشنبه و چهار شنبه پخش می شد.گویا مردم با این روزها قرار نانوشته ای دارند و سریال بینی را در برنامه روزانه جای می دهند.روزهای بدی هم نیست و اهل خانه بیشتر در خانه اند تا خدای ناکرده در مهمانی و عروسی و زبونم لال سینما.پس با این وجود جمعه شبها زیاد فرصت سریال دیدن نیست.حال چه شده که شهریار را در این زمان پخش می کنند نمی دانم.البته این را نباید با یانگوم مقایسه کرد چون شهریار نه آن سفره های رنگین را دارد و نه آن دلبرکان زیبا رو را که خیلی ها را کم کم حاج یونس می کرد.شهریار شروع خوبی دارد و این شروع در وهله اول مدیون انتخاب درست بازیگران آن است .بازیگرانی که طنازی شاعر را به خوبی دارند و برای به رخ کشیدن آن زور زیادی نمی زنند.از شیرین زبانی های محمد حسین کوچک گرفته تا مباحثات پدر و پسر در ادبیات .صحنه شب ادراری محمد حسین کوچک که با جوابی رندانه همراه بود و مکالمات او با ابراهیم ادیب و بعد بحث او با پدر در مورد حافظ نشان از هوشمندی سازندگان این مجموعه برای در دل نشاندن آن دارد.چرا که رمز موفقیت شهریار جاری کردن وجوه تغزلی شعر او در بافت کلی اثر است که اگر این مهم اتفاق نیفتد چیزی خواهد شد شبیه جابرابن حیان که از وجوه علمی او تاخت و تاز اسبان و نعره مردان در یادها ماند.هر چند حسن جوهرچی گفته بود خوشحالم که مردم با شنیدن نام جابر یاد من خواهند افتاد.این طنازی را می توان در سایر آدمهای داستان هم دید.از خواستگار مشنگ گلرخ گرفته تا بیوک طرفدار سینه چاک محمد خیابانی.این آدمها به کمال تبریزی که نشان داده موقعیتهای ظریف طنازانه را می شناسد،فرصت داده است تا شهریار جوان را بهتر بشناساند.خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران.کاش مردم مبارز و انقلابی و در صحنه ما به اندازه نصف توجهی که به یانگوم نشان دادند ،به این سریال هم که در همان وقت و زمان در حال پخش است توجه کنند.
شهریار سخن یک ایرانیست خدا کند ما هم ایرانی باشیم.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sat 15 Dec 2007 ساعت 19:30 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت

۱-این روزها برای کسانی که می خواهند مشق نقد کنند روزهای سرد و غمزده ایست،چرا که یک فیلم به درد بخور توی این سینما پیدا نمی شود که آدم را تکان بدهد و انگیزه قلم به دست گرفتن را در آدم به وجود آورد.همین تصویر بالا یکی از فیلمهایی است که این روزها روی پرده است.جناب گلزار و افشار قرار است همانی باشند که در آتش بس یک میلیاردی بودند.آن یک میلیارد آنقدر برای این سینمای رو به موت شوک آور بود که برادر فرح بخش تردید به خود راه نداد که یک فیلم با همان حال و هوا بسازد و اسمش را هم بگذارد سینمای بدنه.سینمایی که گویا بدنش مانده و سرش را پیشی خورده است.خداییش شما به نقدهای این روزها نگاه کنید همه چیز دستگیرتان می شود.نقدها همه شبیه هم،منتقد ها شبیه هم،فیلمها شبیه هم.....گویا ما سی سال دیر به دنیا آمده ایم .کاش همان سیاست حمایتی مهندس بهشتی بود تا لا اقل چند فیلم درست و حسابی که بوی گند پول ندهند را تماشا کنیم.این سینما در حد و اندازه های این مرز و بوم نیست. اگر قرار است فیلمهای دختر پسری مزخرف بسازند همان بهتر که فیلمهای گوگوش را اکران کنند .حد اقلش این است که اصل جنس است و جعلی نیست.مثل این خوانندگان پاپ که در کمال نامردی صدای خوانندگان آن ور آب را ناشیانه تقلید می کنند.اینجا تنها سرزمینی است که کپی برابر اصل نیست.کپی حلال کننده اصل است .
۲-تصویر مربوط به کلاغ پر است.گنجشک پر....اندیشه پر....نگاه پر.... منتقد پر....شهرام شاه حسینی پرپر...
۳-دلم می خواهد برای اتوبوس شب یک نقد درست و حسابی بنویسم خدا کند کیومرث جان ما پر نشده باشد و همانی باشد که بود.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sun 25 Nov 2007 ساعت 20:23 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
۱-حلقه سبز شروع شد.دومین کار ابراهیم حاتمی کیا در تلویزیون.کار اول خاک سرخ بود که در زمان خود مخاطبان زیادی داشت.خاک سرخ از ترکیب بازیگران خوبی برخوردار بود و موسیقی دلنشینی داشت.یک هاچ زنبور عسل اینجایی بود.اما حلقه سبز در یک حال و هوای دیگری سیر می کند و این بار آدمهای حاتمی کیا در گیر و دار جنگ یا بازمانده آن نیستند بلکه قربانیان جنگ های هر روزه تقدیرند.حلقه سبز با پرت شدن یک معلول ذهنی از بالای یک پل آغاز شد و روح او با بازی فرخ نژاد قرار است ما را همراه خود کند.این شروع که با یک روح بد ترکیب و خون و زخم همراه بود با کارهای دیگر حاتمی کیا متفاوت است.کارهایی که حتی در صحنه های جنگی اش نشانی از این زخمها نبود و اگر بود این گونه عریان به تصویر کشیده نمی شد.آیا این نشان از تغییر روحیه حاتمی کیا دارد؟آیا فیلمساز محبوب ما می خواهد از آن موسیقی های گوش نواز و ریسه های رنگارنگ به سمت تصویرهایی بی پیرایه از اجتماع برود؟آیا مخاطبان و دوستداران حاتمی کیا فیلمساز را در رویکرد تازه به جا خواهند آورد و آیا این آغازی دوباره برای او به حساب نمی آید؟شاید هم من عجله می کنم و حلقه سبز قرار نیست حاتمی کیای دیگری را نشانمان بدهد.هر چه که هست دیدن اندیشه ها و دردهای حاتمی کیا همیشه دیدن دارد...
۲--احمد طالبی نژاد در مورد رویکرد فیلمسازان بزرگ به تلویزیون اعلان خطر کرده و این را در دراز مدت به ضرر سینما دانسته بود،اینکه این حرف چقدر می تواند درست باشد بحث جامعی را می طلبد اما اگر قرار باشد سینما فیلمهای آبکی دهه چهل را بازسازی مزخرف کند همان بهتر که مردم فیلمساز مورد علاقه شان را در تلویزیون ببینند.به خاطر رشد صنایع داخلی همیشه پراید سوار شویم و افغانیها به خاطر نداشتن این نعمت تویوتای کمری سوار شوند( با همان قیمت حالا کمی بیشتر یا کمتر)شما پیدا کنید پرتقال فروش را...البته وقتی مسعود خان کیمیایی هم به تلویزیون می آید پس باید منتظر روزهای بهتری باشیم.
۳-امروز بچه ام فیتیله جمعه تعطیله را نگاه می کرد در صحنه ای یکی از سه بازیگرش پرید و سوار جناب قناد شد.نمی خواهم صحبت از بد آموزی و این جور حرفها کنم بلکه می خواهم بگویم مجید خان قناد هم کفگیرش به ته دیگ خورده چون به محض اینکه عوامل کاری برای خنداندن و یا گریاندن مخاطب سوار کول همدیگر شدند یعنی برنامه تا اطلاع ثانوی مالیده....
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Fri 26 Oct 2007 ساعت 19:46 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
راستش وقتی دکتر بعد از مرگ همسرش شروع به کفر گویی کرد و بعد هم زود توبه کرد با خودم گفتم این توبه زود رس موتور فیلمنامه را خاموش کرد و دیگه این فیلم راه نمیفته.تا اینکه الیاس اومد و باز شخصیت مثبت او در ابتدا بر این گمان دامن زد.همه دلشون می خواست بدونند این دکتر نظر کرده ته کارش به کجا میرسه تا اینکه الیاس شیطانی دست خودش را رو کرد و فیلمنامه خسابی تکون خورد..خدایی اگر طرفدار کارهای سیروس مقدم هم نباشیم و هنوز هم از پلیس جوان خاطره بد داشته باشیم ،نباید منکر کشش دراماتیک فیلمنامه تا قسمتهای نهایی باشیم.همه ما دلمون می خواست ببینیم دکتر وقتی به شیطان بودن الیاس پی میبره چه واکنشی نشون میده و یا سرنوشت رز با اون بابای پولدار که دهن خیلی ها را آب میندازه چی میشه!خیلی از مردم میدونند که شیطان این همه قدرت نمیتونه داشته باشه اما همون آدمها سالها با فیلم و تلویزیون سر و کار داشته اند و تشخیص میدن که اینا همه فیلمه پس بر سوسول نشون دادن شیطون در این فیلم اشکال زیادی وارد نیست....اشکال واقعی در آب بستن به فیلمنامه و کش دادن اونه که باز هم برای مخاطبی که پلیس جوان را از سیروس مقدم دیده اشکالی به حساب نمیاد.اغما با صحنه فرار رز از آن خانه تمام شده بود اما از آنجایی که سیروس خان روی آنتن را خیلی دوست دارد این دو قسمت مزخرف به آن اضافه شده است.البته اگر یک کارشناس شیطانولوژی می توانست در این مورد اظهار نظر کند که آیا یک شیطان می تواند اینقدر مافیایی کار کند و مثل یک قاتل زنجیره ای عمل کند،بد نبود.خلاصه اگر شنیدید که شیطان رفته بالای برج میلاد و از دست صدا و سیما قصد دارد از آن بالا به پایین بپرد زیاد تعجب نکنید.به قول فرزاد حسنی فکر کن شیطان رفته بالا و صداش بدون بلند گو به گوش همه شهر میرسه....اگه بشه چی میشه....
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Mon 15 Oct 2007 ساعت 17:57 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
اینکه چار خونه می خنداند یا نه مهم نیست.بازیگرانش در موارد زیادی بازی های گذشته خود را تکرار می کنند هم به قول خود آقای صحت اشکالی ندارد چون ایشان با تکرار و کلیشه مشکلی ندارند.لابد فکر می کنید اعتراض سفارت کشور دوست و برادر افغانستان در مورد شخصیت شنبه و چهارشنبه را می خواهم مطرح کنم که باید بگویم اینطور نیست و این گونه امور همیشه بوده و هست و لابد افغانیهای مقیم مرکز هم معترفند که همه افغانها شیر پنجشیر نیستند و گاهی در میان آنها هم مثل ما آدم نیرنگ باز پیدا می شود(نیرنگ را به لهجه افغانی بخوانید).پس حرف حساب بنده چیست؟؟عرض می کنم:آقا ما قبلا در همین تلویزیون و سینما دیده بودیم که مرد آشپزی می کند و احیانا ظرف می شوید و گاهی هم پوشک بچه عوض می کند.خب اشکالی هم نداشت چون موج فزاینده فیمینیسم و دفاع از حقوق زن ایجاب می کند که این طور چیزها را زیاد جدی نگیریم.اینکه جامعه ما زن سالار و فرزند سالار شده است هم بماند.اما در سریال طنز چارخونه کار از این حرفها گذشته و به ریش هر چی مرده از اول تاریخ تا همین دیروز بد جور خندیده و چه عرض کنم ..ده شده است.یک مرد درست و درمون توی این سریال دیده نمی شود.منصور جمالی که قربونش برم مدام از شکوه جانش که به قول بیهقی مرحوم "زنی بود سخت جگر آور" مورد شماتت و سرزنش و سرکوفت قرار می گیرد و همین مونده که شکوه خانم شنبه جان را به خلوت گاه خویش هم راه دهد! چهارشنبه یا همان حامد سابق که صبح تا شب در خانه لم داده است تا همسرش صدقه سر مسافران هواپیما لقمه ای نان جلویش بیندازد.آقا فرخ و فرزاد جان هم که به تف ابلیس نمی ارزند.می ماند آقای رئیس که در یکی دو شب پیش گندی زد گندستان.بله آقا طنز است و خنده من هم می دانم ولی با این کارها فردا سنگ روی سنگ هم بند نمی آید.اگر قرار است این گونه مردان به سخره گرفته شوند پس زنده باد مرد سالاری و سریال پدر سالار.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 22 Aug 2007 ساعت 11:40 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
محسن مخملباف را دوست دارم چون قلندر است.فارغ از تمام فیلمها و نوشته هایش که در جای خود ارزشمند و قابل دفاعند. در زمانه ای که وابستگی به چهل متر خانه باعث می شود که یک صاحبخانه در مقابل مستاجر ادعای خدایی داشته باشد و میز و کار و مدرک و وجاهت اجتماعی همه چیز خیلی ها شده آدمی مثل او که مثل یک ماهی چموش مدام از دست این بگیر و ببندها و وابستگی ها لیز می خورد و فرار می کند تا خودش باشد غنیمت بزرگی است.مخملباف برای فردیت خود برای انسان بما هو انسان مدام در تلاش و تکاپوست واین چیز بزرگیست.آدمهایی مثل او هیچ وقت حسرت گذشته را نمی خورند و نمی گویند اگر این طور زندگی می کردم بهتر بود چون تمام طور ها یی که به ذهن بشر برسد را زندگی می کنند .کاش مخملباف در این قلندری ها و رمیدگی ها بیش از آن که دل در گرو سیاست داشته باشد با عرفانی که از آن بیگانه نیست همیشه دمخور باشد و به قول خودش در وطن سینما همیشه یک شهروند بماند.تاریخ برای آدمهایی مثل مخملباف حق التحریر های حسابی می گیرد و گرنه هزار نفر مثل ما هم که سوژه اش شوند خرج عمل دماغ خانمش در نمی آید.او امروز باید از جانب همه کس و همه جا شماتت شود تا تاریخ فیلمسازی این مرز و بوم با نامهایی چون فلانی و بهمانی نوشته نشود.تاریخ متعلق به آیندگان است و آیندگان از آدمهای کپی شده از هم بیزارند درست مثل تو و من...
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sun 5 Aug 2007 ساعت 17:55 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
منبع آگاه:آقا برو مثل خیلی از کسانی که تنشون میخارید و سر و گوششون می جنبید!چطوری حالیت کنیم که نباید بمونی !همین چند ماهه چند تا از فیلمهای به اصطلاح کالت جنابعالی را سر و تهش را زدیم و پخش کردیم. بیشتر از این که تیتراژ اجاره نشینها را هم کله پا کردیم.
داریوش:خب این بد مصب در جشنواره نمایش داده شده و کلی مردم و منتقد ها ازش دفاع کردند و خوششون اومده!
منبع آگاه:اولا مردم مردم نکن که ما اند مردمیم و مردم ما را دوست دارند بعدشم منتقد ها را هم براشون داریم...بد جورم داریم.به قول محسن خان این جماعت نتونستند فیلم بسازند از حسادت شدند منتقد کارهای مردم.
داریوش:خب همون محسنی را که شما قبول دارید حالا...
منبع آگاه:کی گفته ما محسن خان را قبول داریم .وقتی قبولش داشتیم که از ما بود و با آدمیزاد نشست و برخاست داشت نه اینکه الان داره فریاد مورچه ها میسازه!ببین شماها اگر بروید مردم ککشون هم نمیگزه!همین محسن اگر در پمپ بنزین از کسی کارت سوخت بخواد یکی نمیگه این یه روزی بایسیکل ران می ساخته!آقا جان توبه کنید برید دنبال سوژه های خوب و مردمی برید مردم را بخندونید تا مشکلات را راحت تر تحمل کنند این اراجیف چیه می سازید؟وقتی شما سنتوری منتوری می سازید باید اون اجنبی بیاد در مورد ما فیلم بسازه؟
داریوش:بذارید این یکی پخش بشه قول می دم براتون نود قسمتی بسازم؟؟
منبع آگاه:زرشک!حمید لولایی الان سر کاره نمیشه!ببین داریوش خان شنیدیم بعضی از کارگردانها از تازه واردها پولهای کلان می گیرند و به اونا بازی میدن!اگه نمیخوای برات پاپوش درست کنیم چایتو بخور و برو..
داریوش:بهرام رادان و گلشیفته که ....
منبع آگاه:چاییت سرد نشه......
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sun 29 Jul 2007 ساعت 17:5 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
راستش از آن جا که آدم دروغگو خودش در عذاب همیشگی خواهد بود و بدویت وجود را نمی توان یک عمر در پشت کلمات پنهان کرد،باید بگویم که من هم فیلم نقاب را در سینما ندیدم و از طریق سی دی های غیر مجاز که در بازار است به تماشای آن نشستم.البته من برای ابتیاع این جنس فرهنگی مسروقه شال و کلاه نکردم بلکه در مهمانی بودم و این فیلم در حال پخش بود و من هم شیطانزده شدم و گفتم که فیلم را برایم به عقب بر گردانند و تا انتها آن را دیدم و انصافا هم پسندیدم.به هر حال از همه منتقدین و سینما گرانی که با نوشته ها و اعتراضهایشان این روزها در مورد این فیلم گفتند و نوشتند عذر می خواهم(هر چند تعدادی هم از این عزیزان دزدکی در خانه این قبیل امور را دیدکی می زنند).به هرحال بعد از دیدن این فیلم احساس کردم که اگر قضیه تکثیر غیر قانونی آن پیش نمی آمد ، نقاب می توانست یکی ازپرفروش های امسال باشد.از تصاویر چشم نواز دوبی که بگذریم،فیلمنامه فیلم نوشته قاسمخانی از خیلی از فیلمنامه هایی که این روزها حتی برای فیلمهای به اصطلاح هنری هم نوشته می شوند قابل اعتنا تر است.تعلیق جاری در فیلم که تا آخرین پلان آن با تماشاگر همراه است و استفاده بجا از فلاش بک در عین حال که ساختار فیلم را از یک دستی خارج نمی کند از نکات برجسته نقاب است.به نظر می رسد راست گفتار در این فیلم به مراتب از عروس خوش قدم جلو تر آمده و فیلم گیشه ای خود را با یک فیلمنامه خوب قابل دفاع ساخته است.چیزی که خیلی از بزرگان سینما در کشورمان به آن توجهی ندارند و اصرار عجیبی دارند که خودشان فیلمنامه رابنویسند. نکته مثبت دیگر این فیلم استفاده از پرسونای همیشگی پارسا پیروزفر برای فریب مخاطب و شکستن پرسونای او در یک صحنه نفسگیر می باشد.آنچه مسلم است نقاب قربانی کاظم راست گفتار و امین حیایی و چند سال توقیف و قاچاق و جنگ اعراب و اسرائیل و سهمیه بندی بنزین و....شده است ،چون خیلی از منتقدها با دیدن این نامها(حیایی،راست گفتار) تکلیفشان را با اثر یکسره می کنند.البته لازم به ذکر نیست که این فیلم با گونه های مشابه خود مقایسه شده و اینکه آن را یک اثر هنری ناب بدانیم و به قول بعضی از دوستان چشم دل باز کنیم که جان ببینیم و آنچه نادیدنی است آن ببینیم و این جور چیزها نیست.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 11 Jul 2007 ساعت 11:3 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
چندی پیش برای دیدن پارک وی آخرین ساخته فریدون جیرانی تک و تنها به سینما رفتم.خانواده را با خودم نبردم چون این فیلم برای زیر ۱۶ سال توصیه نشده بود.پسرم دو سال بیشتر ندارد و همسرم مانند تمام خانمهای عالم از سوسک می ترسد.پس عاقلانه نبود که آنها را به دیدن فیلمی در ژانر وحشت ببرم.فکرش را بکنید آدم در آن تاریکی و وحشت بخواهد برای اطرافیانش دنبال آب قند هم بگردد!!
خلاصه فیلم بعد از کلی پخش موسیقی بی ربط شروع شد و چراغها هم خاموش.خودم را روی صندلی جا بجا کردم و رفتم تو فاز ترس.....تیتراژ فیلم قشنگ و کوبنده شروع شد بعد هم کافی شاپ و فال قهوه و دو دختر دم بخت.....اینا که ترس ندارند؟؟؟آها لو لو خرخر بد جنس اومد...یه پسر با موهای سیخ و نگاهی که شبیه نگاه جوشکارها بعد از یک روز کاری سخت بود و بعد هم عشق و تعقیب و حسادت.تا چشم باز کردم دیدم بیست دقیقه از فیلم گذشته و من نترسیدم !!!یعنی چی؟! بعد هم خواستگاری و شروع یک زندگی عاشقانه .آها یادم رفت شب خواستگاری برق رفت و مهمانی های بعدی هم در تاریکی برگزار میشد.پس کو ژانر وحشت؟؟؟ تا اینکه فیلم قرمز در داخل پارک وی کلید خورد و کوهیار همان مو سیخ سیخی شد یه آدم بددل ....رها هم که می خواست این حالت راتشدید کند با خواستگار و عاشق سابقش که رقیب کوهیار بود شروع به تمرین تئاتر کرد. حالا شما بودید چه می کردید...آدم روانی باشه.بددل باشه بعد خانمش هم صبح تا شب با عاشق قدیمیش تئاتر کارکنه و انبر دست بده و میخ بگیره(فکر بد نکنید این یکی از صحنه های فیلم بود).تا اینکه بددلی کار دست همه داد و این عاشق شیدا خانمش را در خانه حبس کرد و بعد پدرش و عاشق قدیمی زد و خورد و تبر و خون و انگشت قطع شده و اینها یعنی ژانر وحشت....از مادر کوهیار نگفتم که با ضربه ماهیتابه سرخ از پا در آمد و کوهیار با جنازه مادرش کلی مردم را خنداند!!آره در ژانر وحشت مردم غش غش به جسدس که روی صندلی بسته شده بود تا تئاتر نگاه کند می خندیدند.البته من سعی می کردم بفهمم که این چه ژانری است و چه واکنشی نیاز دارد.هرچند یکی دو بار به لب و لوچه های مادر کوهیار که گویی آلو در دهان خیس می کرد لبخندکی زدم !!فقط در همین حد.فیلم تمام شد و رها از کوهیار انتقام گرفت و یک جیغ هم در آخر ما را شیر فهم کرد که این ژانر وحشت بود.چراغها روشن شد و بغل دستی های من که کلی خندیده بودند و متلک گفته بودند کیفور از جا بلند شدند و من هم در حسرت اینکه کاش خانواده ام را آورده بودم تا مثل اخراجی ها کلی با هم می خندیدیم.هنوز هم با خودم فکر می کنم یعنی بضاعت سینمای ایران برای این ژانر دست گذاشتن روی چند روانی بدبخت است؟؟؟شما چه فکر می کنید؟؟؟
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 27 Jun 2007 ساعت 12:50 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
بعد از خواندن حرفهاي شمقدري در مورد اينكه سينما را مي توان از سبد خريد خانواده هاي ايراني حذف كرد حرفها و اظهار نظر هاي زيادي را خواندم ولي نمي دانم چرا اولين واكنشي كه نشان دادم دلتنگي بود .دلتنگي از همان گونه كه گاه به سراغت مي آيد وتو بايد حتما بلند شوي و چند قدمي راه بروي تا نفست به آرامي بالا بيايد.اول از همه دلم براي آدمهايي گرفت كه با حذف سينما ديگر زنده نخواهند ماند.براي مسعود كيميايي و مهرجويي و حاتمي كيا و براي پور احمد كه در برنامه شب شيشه اي همان مجيد بود با تمام شيطنتها و سادگي ها.براي روز هايي كه از طرف مدرسه به سينما مي رفتيم و براي قهرمان شيميايي از كرخه تا راين گريه مي كرديم.براي روزي كه در تاريكي سينما نشسته بوديم و آن آقاي تپل در تاريكي كنار ما نشست و غافل از اينكه دوست ما بسته چيپس را در صندلي او گذاشته بود و چه صدايي داد آن نشستن و خنديدن و بعد عذر خواهي در تاريكي و بعد هم خوردن چيپسي كه از آب گذشته بود.سينما شايد براي بعضي ها بود و نبودش تفاوتي نكند كه زيادند اين قبيل افراد اما براي خيلي ها كه در تاريكي سينما و در آيين ديدن و شهود جمعي ساعتها نشسته اند يك ضيافت است.يك آيين خاطره انگيز كه هرچه جلو ميرويم قدر و منزلتش افزوده مي شود.بشر امروز به غار تنهايي نيازمبرم دارد و چه نوري متعالي تر از سينما براي شكوه و بزم اين غار تنهايي.آنها كه حرف از حذف سينما زده اند سينما برايشان جز ابزاري براي عقده گشايي و بيانيه صادر كردن نبوده است .آنها را چه كار با عاشقاني كه در خلسه ناب سينما نور را مهمان بوده اند...در جاي خالي سلوچ دولت آبادي وقتي مرگان به شتر خان سالار مي رود تا مزد شتر چراني عباس را بگيرد ...با خواسته سالار بودنش را در آستانه تاراج مي بيند و مي گويد نه....نه....اين يكي ديگر نه....يك بار اين جملات را پور احمد براي زلزله بم در ماهنامه فيلم آورده بود و اينك من آوردم چون حرفهاي جناب شمقدري كم از زلزله بم نيست.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sat 16 Jun 2007 ساعت 10:59 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
ناخدا خورشید را زمانی دیدم که سینما برایم لذت بردن محض از داستان و کششی بود که برایم ایجاد می کرد.سعی می کردم همه فیلمها را در سینما تماشا کنم و بعد برای دوستانم لحظه به لحظه اش را تعریف کنم.پسر خاله ای داشتم که گوشهایش را مفت و مجانی در اختیارم قرار می داد تا من هم پلان به پلان فیلم را برایش تعریف کنم.او فیلم ندیده اش را می دید و من هم لذتی را که برده بودم مزه مزه می کردم.تقدیر بر آن بود تا سال اول راهنمایی را در روستای همجوار زادگاهم بخوانم.ما تابستان هر سال به روستا می رفتیم و اول مهر به شهر باز می گشتیم اما آن سال پدرم ویرش گرفت که در روستا بمانیم و ما هم ماندیم همان ویری که چند سال بعد همه را به تهران آورد.ما چهار نفر بودیم که از روستای ییلاقی مان که مدرسه راهنمایی نداشت باید پیاده به روستای مجاور که ده ،دوازده کیلومتری فاصله داشت برویم.تمام دوازده کیلومتر را در هر رفت و بازگشت من برای آن سه نفر فیلم تعریف می کردم،دروغ یا راستش بماند که گاهی کار دستم می داد.مثلا من در چند روز پیش قهرمان را می کشتم و بعد چون فاصله افتاده و از یادم رفته بود دوباره او را به صحنه می آوردم که یکی از بچه ها مچم را می گرفت و تا چند روز به حرفهایم گوش نمی کردند.یکی از آن فیلمها ناخدا خورشید بود که خدا می داند چند صحنه اش را کم یا زیاد کردم .اما دیشب که نقد و برسی این فیلم را از شبکه چهار دیدم به روزگاران قدیم باز نگشتم بلکه دلم می خواست بنشینم و تا صبح حرفهای آدم های دوست داشتنی سینما را در مورد این فیلم بشنوم.دیدن کیمیایی در این برنامه یک اتفاق ناب بود ،و صحبت نکردن خود تقوایی یک سوال!تلویزیون با آوردن این آدمها وجاهت خود را بالا خواهد برد آدمهایی که هر کدام گوشه ای از ادب و فرهنگ ما هستند و خواهند بود.اما سوال اینجاست که چرا آدمی مثل تقوایی که پلان به پلان فیلمش از دید اهل فن هزاران نکته سینمایی دارد نمی تواند در این مرز بوم فیلم بسازد.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Fri 25 May 2007 ساعت 22:2 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
وقتی جواد هاشمی را درفیلمها و سریالها چه زنده و چه غیر زنده می بینم ناخودآگاه یاد بیک ایمانوردی میفتم.شاید تعجب کنید که چه ربطی بین این دو وجود دارد؟
سالها پیش در جایی خوندم که بیک در دوره اوج کاری فرصت گریم و تعویض لباس نداشته و گاهی چندین لباس روی هم می پوشیده و سر هر فیلمی که می رفته یکی را می پوشیده چون دیالوگ نمی گفته و فقط لب میزده نیاز به تمرین و ممارست نداشته و صبح از طرف هر فیلمی که زودتر دنبالش می رفتند با همون فیلم کارش را شروع می کرده.خب تا اینجا شاید سخت باشه مقایسه این دو نفر چون سید جواد هاشمی اینقدر توی بورس نیست ،اما جالب اینجاست که مثل مرحوم بیک همیشه با یک گریم و لباس در همه کارها ظاهر میشه و انگار خدای نکرده آسمان به زمین میاد اگر یه خرده گریم این آدم تغییر کنه و مثلا خط ریشش بره بالا یا بیاد پایین تر. سریال آدم خوار را نگاه کنید که آدم با استعدادی مثل مزد آبادی چطور به خاطر سفارش و کسادی بازار مجبور شده ذره ای تغییر در این سوپر من یا فرشته همیشگی ایجاد نکند؟؟؟آیا واقعا بهتر و غیر کلیشه ای تر از این آدم وجود ندارد؟!
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Mon 14 May 2007 ساعت 12:8 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
صندلي داغ:
جواد رضويان در اين برنامه متفاوت تر از هميشه بود.آن روي ديگر سكه هر هنرمندي. همان چيزي كه بعضي وقتها قاطي شدن نقش و خود واقعي هنرمند باعث مي شود تا نتوانيم اصل مطلب را درك كنيم.گريه براي يك جانباز و كلي معنويت ديگر،اما وقتي خنديدن نجفي را با خنديدن كاركتر سگي در يك انيميشن مقايسه كرد ميشد فهميد كه خود جنس است.
مجموعه سلام:
رد پاي فرهاد توحيدي را مي توان در اين مجموعه به خوبي پيدا كرد.همان آني كه مي تواند يك اثر را با تمام وجوه تماتيك كليشه اي اش از موارد مشابه متمايز كند.اما كاش كلانتري هاي ما حتي در حد يك درصد شبيه اين كلانتري بود.
عليرضا قرباني:
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sat 5 May 2007 ساعت 22:31 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
سال هشتاد و يك بود و درست در همين روزها تصميم جدي گرفتيم كه با دوستم محمد در سبزوار يك فيلم كوتاه بسازيم.دوستم يك دوربين وي اچ اس داشت كه با آن امرار معاش مي كرد و به قول معروف عروسي و عزاي مردم را بر گزارمي كرد،البته جشن ختنه سوران هم در راستاي كارش بود.خلاصه همه سواد سينمايي اش همان چند اصطلاحي بود كه در انجمن سينماي جوان از رئيس آن كه الحق و الانصاف آدم با سوادي بود و به جرائت مي توانم بگويم در عمرش ده فيلم به درد بخور نديده بود،ياد گرفته بود.از شبهاي متوالي نوشتن فيلمنامه كه نگو حكايتي بود.يك فيلمنامه اپيزوديك كه كله پر باد و داغ من مي خواست يك شاهكار سينمايي از آن خلق كند.اپيزود اول مردي در حال خودكشي به خاطر فقر كه بعد با آمدن دخترش منصرف مي شود و نان خشك هاي خانه را براي فروش مي برد.اپيزود دوم دختري كه با يك گربه در حال مرگ روبه رو مي شود و قصد دارد بچه هاي گربه را پيدا كند ،البته اينكه از كجا فهميده اين گربه مادر چند بچه گربه است بماند.و اپيزود سوم يك روشنفكر كه در حال ريختن كتابهايش به سمت دوربين مي باشد و كلي آشفته است.خلاصه فيلم در تير ماه كليد خورد و تا دو ماه فيلمبرداري اش طول كشيد،بگذريم از انتخاب بازيگران و عوامل گروه كه كلي خوش به حالمان شده بود و همه مي خواستند نقشي ايفا كنند و از آدمي كه براي تبليغ انتخاباتي اش در آينده روي فيلم سرمايه گذاري كرد.خلاصه فيلم با هر جان كندني كه بود پايان يافت و من آن را با كمك يك آدم از خودم ناشي تر در تهران تدوين كردم و هركار كه كرديم اين اپيزود ها با هم مچ نشد و من آهنگي انتخابي از كاست در گلستانه شهرام ناظري رويش گذاشتم و هر وقت دلم مي خواهد بخندم فيلمم را مي گذارم و به بازي بازيگرانش كلي مي خندم هرچند شايد اگر ۲۱ گرم و يا حداقل تقاطع را زودتر ديده بودم فيلمي بهتر از كار در مي آمد....خلاصه اينكه هر زمان مي خواهم به بعضي از آثار سينمايي خرده بگيرم از نان نگاه زندگي ياد مي كنم كه قرار بود تراژدي شود ولي تبديل به كمدي شده بود.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Mon 30 Apr 2007 ساعت 22:49 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
آژانس شیشه ای ده ساله می شود.ده سال از ساختن فیلمی می گذرد که تا امروز پر از انرژی و خون است.آژانس شیشه ای که خیلی از آدمهایی که جنگ را نمی شناختند و با آدمهایش میانه ای نداشتند ُنتوانستند از کنار عباس و حاج کاظم بی تفاوت بگذرند.یادم می آید همان سالها مسعود بهنود در مقاله ای با تمام وجود حس و حال کاملا شخصی و عاطفی اش را نسبت به عباس بیان کرد.اما این عباس که بود که همه در کنار جذبه و صلابت حاج کاظم دل در گرو او نهاده بودند.آیا عباس فقط یک بسیجی بود .از همان بسیجی هایی که به وفور در اطرافیان و همکارانمان پیدا می شوند؟همان آدمهایی که از بسیج فقط گروه و امتیاز شغلی اش را نشانه گرفته اند.همان آدمهای به ظاهر محترمی که از عالم و آدم طلبکارند و اگر از خط ریشت خوششان نیاید باید زیر نگاهشان لحظاتی دل ضعفه بروی؟یا نه عباس از قماش دیگری بود .از گروه همان هایی که ممکن است به سادگی از کنارمان عبور کنند و ما هرگز آنها را نشناسیم.یادتان هست حاتمی کیا چطور او را برایمان آشنا کرده بود.راه رفتنش خندیدنش و حتی لهجه اش همه و همه دوست داشتنی بود.آنجا که می خواست هم دل همسرش را نشکند و هم به فرمانده قدیمی اش جسارت نکند را یادتان هست؟حاتمی کیا اگر بعد و قبل از آژانس هم فیلمی نمی ساخت باز هم جز اولین ها در این سینما بود.معرفي يك عباس كار هر كسي نيست.....
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 25 Apr 2007 ساعت 21:49 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
در چند شب متوالي سريال زير تيغ از جنبه هاي مختلف مورد نقد و برسي قرار گرفت.شايد اين اولين بار بود كه دادستان تهران و دكتر ميرمحمد صادقي از مدرسان حقوق در كنار نمايندگان مجلس در جلسه نقد و برسي يك سريال شركت مي كردند.اين را بايد به فال نيك گرفت،چرايش را عرض مي كنم:يكي از دلايل اصلي بي اعتنايي به سينما و تلويزيون در نزد بعضي از اهل فكر يا كساني كه به نحوي در ساختار قدرت قرار دارند برمي گردد به عدم تعامل و مباحثه بين هنرمندان و اين قبيل افراد كه مي توانند در جايگاه خود مدافع خوبي هم براي رسانه و هم براي سينما باشند.مثلا فلان قاضي يا دادستان يا پزشك و يا هر شغل ديگري كه به نوعي با تفكر سر و كار دارد وقتي از رسانه نتواند سيماي واقعي خود و صنف خود را ببيند كل آن برنامه را آبكي و بي مايه مي داند چون در اولين گام او از رسانه يا سينما توقع واقعيت محض را دارد و هيچ چيز ديگري را برنمي تابد.ولي وقتي گروهي از زعماي اين قوم با منتقدان و هنرمنداني كه آنها هم استدلالهاي خود را دارند مواجه شوند و همديگر را به چالش بكشند هردو گروه سود خواهند برد و از آن به بعد ديدگاه هاي خود را تعديل خواهند نمود.اين موضوع مي تواند تاثير خوبي بر روحيه سياستمداران و مسولين مملكت داشته باشد و كوچكترين نفع آن اين است كه آن فرد از فرداي آن برنامه جدي تر سينما و تلويزيون را دنبال خواهد كرد و در اين ميان اطلاعات خود را هم بالا خواهد برد تا در جلسه احتمالي بعدي به اصطلاح كم نياورد.اين يعني تربيت مخاطب حرفه اي در سطوح بالا، چون اين افراد قدرت تاثير گذاري بر افراد زيادي را دارند.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Thu 19 Apr 2007 ساعت 15:36 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
تماشاي كلينت ايستوود در هري كثيف كه از برنامه صد فيلم پخش شد يك بار ديگر نگاه ها را به سوي ستارگاني كه سينما با و جود و بركت آنها سينما شده جلب كرد.هري كثيف كه خشونت و قساوت را در دستان هنرمند خود به يك امتياز تبديل كرده بود.چقدر امروز سينما به اين ستارگان قلندر نياز دارد تا انسان غرق شده در مناسبات اجتماعي دست و پاگير را كمي از فضاي مسموم و كليشه اي پيرامون نجات دهد.ما هنوز براي ستارگاني كه در زندگي روز مره نقدشان مي كنيم و به حسابشان نمي آوريم احترام قائليم و در اعماق وجودمان جايي كه روشنفكري در آن راه ندارد و ما هستيم و بدويت اصيل وجود،برايشان هورا مي كشيم واز قد و قامتشان كيف ميكنيم.امروز ستاره ها مي خواهند مثل خود ما باشند و برايمان زندگي را آنچنان كه ما مي بينيم بازي كنند،اما ما از ستاره ها انتظار ديگري داريم انتظار داريم مرد تر و لوطي تر از همه كساني باشند كه تا به حال ديده ايم .انتظار داريم گاهي برايمان بخوانند ،گاهي برايمان آدم بدها را از پا در بياورند و به خاطر ما هيچ وقت نميرند حتي اگر تانكي به سوي آنها شليك كرده باشد.حكايت عجيبي است اين پارادوكس روشنفكري و بدويت در وجود ما.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Mon 16 Apr 2007 ساعت 1:36 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
چهارصد ضربه ساخته فيلمساز موج نو فرانسه فرانسوا تروفو از برنامه سينما يك پخش شد.فيلمي در مورد تباه شدن انسانها در چنبره روابط و ضوابط غلط اجتماعي .مادر اگر به كودك خود محبتي مي كند به خاطر مهر مادري نيست بلكه به خاطر حق السكوت دادن و سر پوش بر يك راز است.و پدر اصلا يك ناپدري است و حتي در اداره خانواده و همسر خود هم ناتوان است.پسري كه براي بالزاك شمع روشن مي كند و با الهام از نوشته او در مورد مرگ پدر بزرگش انشا مي نويسد !متهم به سرقت ادبي مي شود و بعد ها مي بينيم او ادبي را از كنار سرقت بر مي دارد و به جايش واژهاي ديگر مي گذارد.چون او در آن سن و سال چيزي از سرقت ادبي نمي داند.تروفو در اين فيلم مانند خيلي از فيلمهاي اروپايي نگاه مثيتي نسبت به مدرسه ندارد و از نگاه او مدرسه قربانگاه استعدادهاي نابي است كه در زير نگاه غير قابل انعطاف مديران و معلمان فسيل شده اند.خيابان گردي و پرسه زني آنتوان در واقع نوعي گشتن براي پيدا كردن همان خودي است كه منحصر شده در بردن زباله و رفتن به مدرسه.پيدا كردني كه در جهان خالي از جولان تجربه سر از قانون هاي سفت و سخت و دار التاديب در مي آورد.فيلمساز در اين فيلم حوادث و ماجراهايي را كه باعث شده آنتوان گام به گام به سمت تباهي برود را به صورت گزارشي و گذرا بيان كرده است كه اين برمي گردد به روحيه نقد نويسي و روزنامه نگاري تروفو.صحنه شمع روشن كردن براي بالزاك در حقيقت مرثيه سرايي بر استعدادهايي بود كه هر روز در معرض اضمحلال قرار دارند.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Fri 13 Apr 2007 ساعت 14:9 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
براي ديدن خون بازي رفتم سينما .كجا،پرديس تماشا اگه اسمش را درست گفته باشم.در يافت آباد.علاوه بر خون بازي ،اخراجي ها و مهمان هم در سالن هاي ديگر روي پرده بود.چند جوان كه از ديدن خون بازي كلافه شده بودند داد مي زدند آقا بريد اخراجي ها خون بازي مزخرف بود.با خودم گفتم عجب حكايتي شده اين سينما ،فيلم اول يك آدمي ميشه به به و فيلم رخشان بني اعتماد ميشه اه اه.راستش گاهي وقتها فكر مي كنم كي اين وسط مقصره؟چرا سينمايي كه داراي وقار و وجاهت است و پشت آن سالها تجربه و خون دل خوردن وجود دارد در يك ماراتون نفس گير بايد به گرد يك فيلم كه بعد از ده دقيقه فقط لطيفه هاي آن ياد آدم مانده است ،نرسد؟آيا اين تقصير متوجه متوليان فرهنگي نيست؟آيا متوجه آموزش و پرورشي كه ذوق و درك بصري دانش آموزان را به مسلخ برده نيست؟چند نفر از همكاران من در آموزش و پرورش مي توانند يك فيلم خوب به دانش آموزانشان معرفي كنند؟؟
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sun 8 Apr 2007 ساعت 0:41 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
ای بابا در این ایام عیدی اعصاب آدم به هم می ریزد،چرا؟یه سری به سایت سینمای ما بزنید لطفا...مسعود ده نمکی،بزرگوار تو رو جون هر کی دوست داری بس کن!آره بس کن .عزیز من داورها را که شستی و گذاشتی کنار،حالا نوبت منتقدها شده؟اینجا را دیگه بد اومدی!این جماعت از هر چی بترسه از شلتاق فیلمسازها ابایی نداره.آقا هرچی باشی از حاتمی کیا که بیشتر اعتبار نداری،اگه از فیلم ایشون هم خوششون نیاد نقد می کنند.عزیزم همین که فیلم شما را نقد می کنند یعنی باید به خودت ببالی ،چون خیلی ها آرزو دارند در مورد فیلمهاشون مطلبی نوشته بشه ،چه خوب چه بد. برادر ده نمکی به جای تکرار گفتمان های بیات شده یه خرده جنتلمن باش،حداقل یه خرده حرفه ای تر برخورد کن،باور کن اگه هنرمند بودنت تثبیت بشه فحش هم که بدی کسی نمی رنجه.این قوم فحش خورشون ملسه،آره عزیزم سعی کن حرفه ای بشی.![]()
![]()
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Tue 27 Mar 2007 ساعت 17:36 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
جمعه شب در برنامه سينما چهار فيلم نفس دوباره ساخته ملويل پخش شد يك فيلم نوار.راستش وقتي در حال تماشاي اثري هستي كه هم كارگردان و هم ژانر اثر معروف و احيانا محبوب است سعي ميكني هر طور شده با اثر ارتباط بر قرار كني و خلاصه چيزي از فيلم پيدا كني كه خداي نكرده پيش خودت شرمنده نشي كه اي بابا من از اين فيلم چيزي نفهميدم و من خيلي خنگم كه نمي توانم از فيلمي به اين بزرگي چيزي بفهمم.خلاصه در اين موارد آدم سر خودش بد جور كلاه گشادي ميذاره تا يه موقع زبونم لال به پرستيژ روشنفكري اش لطمه نخوره.اما لب كلام اين كه من از نوع روابط آدمها زياد سر در نياوردم و اصلا از فيلمي كه اينقدر دير راه ميفته و آدمهاي قصه اينقدر تخت و بي روح هستند حالم به هم ميخوره ،حالا چه كارگردانش ملويل باشه چه نمي دونم قاسم پشت كوه منش.البته اگر سانسور باعث اين گسست شده باشه كه من از روح ملويل عذر ميخوام ولي اگر بدون سانسور هم همين بوده بايد همه فيلمهاي يه كارگردان را جدي نگيريم حتي اگر اسمش بزرگ باشه،مثل كيميايي خودمون كه حي و حاضر جلومان ايستاده،شايدم ما واقعا غربزده ايم و اون وري ها هميشه بهترينند و اگر ما از كارهاي آنها لذت نمي بريم به خاطر درك ناقص ماست ،شما چه فكر مي كنيد![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sun 11 Mar 2007 ساعت 13:13 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
نمي دانم چرا صحنه دادگاه و اعترافات خسرو و بعد حرفهاي وكيل در مورد اعلام جرم عليه عمو قدرت اصلا قابل هضم نبود،به نظر مي رسيد سريال در قسمت هاي قبلي آنقدر كش پيدا كرده بود كه سازندگان آن از خير اين گره كليدي به سادگي گذشته بودند و با ساده ترين مصالح ممكن سر و ته قضيه را هم آورده بودند.دايي كه از قرار معلوم همه اين برو بچز را بزرگ كرده و به سر و سامون رسونده، برگ آس خودشو وقتي رو كرد كه حريف حسابي ناك اوت شده بود و اين رو كردن براي مخاطبي كه دل تو دلش نبود كه دايي چه رازي ميتونه تو سينه داشته باشه ،مثل يه برگ سوخته در پرونده اي مختومه بود.راستي چرا هويت دايي با اين همه خوبي براي مخاطب كاملا روشن نيست!زن و بچه دايي كجا هستند؟ نكنه كار قدرت و دايي به مسائل ناموسي هم بكشه؟واكنش هاي قدرت در دادگاه را ديديد؟سريال هاي تلويزيون ما مثل مشقهاي عيد نوروزه اولش سعي ميكرديم دقت كنيم و بعد عصر سيزده بدر تند تند فقط ورقها را سياه.........واي همين الان اخبار تلويزيون خبر درگذشت رسول ملا قلي پور را.........
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Tue 6 Mar 2007 ساعت 19:44 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
چند روز پيش ۲۰:۳۰خبري پخش كرد در مورد دستمزد بازيگران سينما كه واكنشهاي زيادي را به همراه داشت.از پرويز پرستويي گرفته تا داوود رشيدي.اينكه اطلاع رساني حق هر رسانه اي است ،بر كسي پوشيده نيست ،اما مساله اصلي حفظ حرمت افرادي است كه سالهاي سال در عرصه هنر زحمت كشيده اند و حال به بار نشسته اند،باري كه نه ثمره آقازادگي و رانت خواري است ،نه دست اجانب در كار است.وقتي يك ورزشكار فلان مبلغ را دريافت مي كند كه يك سوم تجربيات يك هنرمند سن وسال ندارد ،چطور بايد خبري پخش شود كه ذهنيت خاصي را القا مي كند و بعد استاد رشيدي بايد در تلويزيون توضيح دهد، باز جوابيه اي از سوي خبرنگاران صادر شود وباز ادامه ماجرا...اين وسط كسي فكر نمي كند جايزه يك هنرمند در جشنواره فجر تازگي ها شده يك سمند يا پرايد در حاليكه فلان مدير يا ورزشكار در هر مناسبتي بهتر از اينها را دريافت مي كند!!!كسي از ما به خاطر دارد كيارستمي بعد از گرفتن نخل طلاي كن چه جايزه اي را در ايران دريافت كرد؟بچه هاي ما اگر كيارستمي را در خيابان ببينند ميشناسند؟كاش مي دانستيم بچه هاي ما در مدرسه هيچ شناختي از فرهنگ و هويت و هنر ايران ندارند،كاش سري به كلاسهاي هنر مدارس مي زديد تا ببينيد هنوز بچه هاي ما با قلم ني براي معلماني كه شايد شيمي خوانده باشند و بلد نباشند قلم نيي را بتراشند مي نويسند :"سارا ادب دارد"و همه هنر سرزمين خود را در كلاسهاي بي رونقشان مي جويند.و سهم رسانه ملي در اين بي حرمتي اندك نيست....كاش مي دانستيم عظمت عزت ا... انتظامي كمتر از انرژي هسته اي نيست.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Thu 1 Mar 2007 ساعت 19:39 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
سيمرغ ها آرام گرفتند
وقتي در سالهاي بعد ازدوم خردادنوشته هاي ده نمكي را در نشريات ميخواندم اصلا فكر نمي كردم ايشان روزي فيلمي با مايه هاي طنز در مورد دفاع مقدس بسازد.دو مقوله كه به نظر مي رسيد هيچ وقت در وجود ايشان به تعامل نرسند ،ولي چه مي شود كرد فيلم ده نمكي هم طنز بود هم جنگي وچه اتفاقي از اين خجسته تر براي كساني كه با قلم ده نمكي و انديشه هايش آشنا بودند.مهم نيست ده نمكي به حق خود رسيد يا نرسيد مهم اين است كه او زبان ديگري را تجربه مي كند،زباني كه اين امكان را برايش فراهم ميكند تا بتواند با ستاره هاي سينماي ايران به همدلي برسدودر روي صحنه از آنها معذرت بخواهد....
ومهم تر اثرش فيلم برگزيده مخاطب باشد آيا اين از بركات دوم خرداد نيست.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 14 Feb 2007 ساعت 19:11 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت
زير تيغ يك قصه ايرانيست.ايراني ايراني.روابط آدمها وفضاي تراژيك اثر با پوست وگوشت وخون ايراني آميخته است.رفاقت .ازدواج سنتي .فاميل.عمو .دايي و حادثه اي در دقيقه نود....موسيقي حسين عليزاده آمده است تا اين ايراني بودن را فرياد كند چون ما براي بودنمان بايد داد بزنيم واين بار اين داد زدن امتياز كار شده چون در تار وپود اثر جاريست.بازي پرستويي ومعتمد آريا محشر است .به چادر سر كردن او نگاه كنيد يا به استيصال پرستويي هنگام نماز......
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Fri 26 Jan 2007 ساعت 14:26 موضوع نقد فیلم | لینک ثابت