تبليغاتX
سينما سبزوار سینما

سينما سبزوار سینما

سينما و ادبيات

تنها تو می مانی

دل داده ام بر باد بر هر چه باداباد

مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد

ای عشق از آتش اصل ونسب داری

از تیره دودی از دودمان باد

آب از تو طوفان شد خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را اندوه مادر زاد

از خاک ما در باد بوی تو می آید 

تنها تو می مانی ما می رویم از یاد(قیصر امین پور 


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Mon 26 Feb 2007 ساعت 0:20 موضوع ادبيات | لینک ثابت


نا كجا آباد

كتابفروشي هدهد به پايان رسيد.سريالي كه در وانفساي كتاب و مطالعه ،آدمهايي را نشانمان داد كه با كتاب خو گرفته بودند،با كتاب مهرباني مي كردند ،هديه دادن وگرفتنشان با كتاب بود.اگر دزد بودند كتاب مي دزديند واگر قرار بود گشايشي در كارشان حاصل شود از بركت كتاب بود و خلاصه با كتاب عاشق مي شدند يا از هم مي بريدند.دنياي انديشه ورزي هميشه سبزبود و آنان كه فقط در غم نان بودند قابل ترحم.دنياي هدهد دنياي خيال انگيزي بود كه اگر درست ببينيم خواهيم يافت.همين نزديكي ها در لا به لاي كهنه ورق هاي كتاب زندگي.....


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sun 25 Feb 2007 ساعت 14:45 موضوع ادبيات | لینک ثابت


در كف بيداد(مهرداد اوستا)


ديگر از دل آه سردي بر نخاست

ناله اي از رو ي دردي بر نخاست

در كف بيداد و محنت زين ميان

تا كند فرياد ، مردي بر نخاست

تا رها ز آوارگي سازد مرا

رهرو صحرا نوردي بر نخاست

چشم در ره مانده واز كاروان

روزگاري شد كه گردي بر نخاست

جز ميي گلرنگ وياري دلنواز

آسمان را هم نبردي بر نخاست

 


 


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Mon 19 Feb 2007 ساعت 23:57 موضوع ادبيات | لینک ثابت


اهلي

شازده كوچولو

.اثري خيال انگيز و زيباست كه در خلال آن عواطف بشري به ساده ترين شكل تجزيه وتحليل شده است.

نويسنده:آنتوان دوسنت اگزوپري

ترجمه:محمد قاضي

........روباه ساكت شد و مدت زيادي به شازده كوچولو نگاه كرد.آخر گفت:-بيزحمت مرا اهلي كن!

شازده كوچولو در جواب گفت:خيلي دلم مي خواهد،ولي وقت ندارم.من بايد دوستاني پيدا كنم وخيلي چيزها هست كه بايد بشناسم

روباه گفت:هيچ چيزي را تا اهلي نكنند نمي توان شناخت.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sat 10 Feb 2007 ساعت 17:1 موضوع ادبيات | لینک ثابت


دريغ

حسرت هميشگي......(قيصر امين پور )

حرفهاي ما هنوز نا تمام......

تا نگاه ميكني:

                       وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي!

پيش از آن كه با خبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود

آي.......

اي دريغ وحسرت هميشگي!

ناگهان

              چقدر زود

                            دير مي شود!


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Fri 26 Jan 2007 ساعت 23:13 موضوع ادبيات | لینک ثابت


فردا....

قيصر امين پور:

ديروز

ما زندگي را

          به بازي گرفتيم

امروز او

          ما را......

فردا؟


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Fri 26 Jan 2007 ساعت 23:3 موضوع ادبيات | لینک ثابت


آغاز كليدر

اهل خراسان مردم كرد بسيار ديده اند. بسا كه اين دو قوم با يكديگر در برخورد بوده اند. خوشايند و ناخوشايند.اما اينكه چرا چنين چشمهاشان به مارال خيره مانده بود خود هم نمي دانستند. مارال دختر كرد دهنه اسب سياهش را به شانه انداخته بود.گردنش را سخت وراست گرفته بود وبا گامهاي بلند خوددار وآرام رو به نظميه مي رفت.گونه هايش برافروخته بودند.پولكهاي كهنه برنجي از كنار چارقدش به روي پيشاني وچهره گرد وگر گرفته اش ريخته بودند وبا هر قدم پولكها به نرمي دور گونه ها و ابروهايش پر مي زدند.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Fri 26 Jan 2007 ساعت 19:28 موضوع ادبيات | لینک ثابت