درباره وبلاگ

فرهاد ترابي
ليسانس زبان انگليسي-دبير
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
دل داده ام بر باد بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل ونسب داری
از تیره دودی از دودمان باد
آب از تو طوفان شد خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را اندوه مادر زاد
از خاک ما در باد بوی تو می آید
تنها تو می مانی ما می رویم از یاد(قیصر امین پور) ![]()
![]()
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Mon 26 Feb 2007 ساعت 0:20 موضوع ادبيات | لینک ثابت
كتابفروشي هدهد به پايان رسيد.سريالي كه در وانفساي كتاب و مطالعه ،آدمهايي را نشانمان داد كه با كتاب خو گرفته بودند،با كتاب مهرباني مي كردند ،هديه دادن وگرفتنشان با كتاب بود.اگر دزد بودند كتاب مي دزديند واگر قرار بود گشايشي در كارشان حاصل شود از بركت كتاب بود و خلاصه با كتاب عاشق مي شدند يا از هم مي بريدند.دنياي انديشه ورزي هميشه سبزبود و آنان كه فقط در غم نان بودند قابل ترحم.دنياي هدهد دنياي خيال انگيزي بود كه اگر درست ببينيم خواهيم يافت.همين نزديكي ها در لا به لاي كهنه ورق هاي كتاب زندگي.....
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sun 25 Feb 2007 ساعت 14:45 موضوع ادبيات | لینک ثابت
ديگر از دل آه سردي بر نخاست
ناله اي از رو ي دردي بر نخاست
در كف بيداد و محنت زين ميان
تا كند فرياد ، مردي بر نخاست
تا رها ز آوارگي سازد مرا
رهرو صحرا نوردي بر نخاست
چشم در ره مانده واز كاروان
روزگاري شد كه گردي بر نخاست
جز ميي گلرنگ وياري دلنواز
آسمان را هم نبردي بر نخاست ![]()
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Mon 19 Feb 2007 ساعت 23:57 موضوع ادبيات | لینک ثابت
شازده كوچولو
.اثري خيال انگيز و زيباست كه در خلال آن عواطف بشري به ساده ترين شكل تجزيه وتحليل شده است.
نويسنده:آنتوان دوسنت اگزوپري
ترجمه:محمد قاضي
........روباه ساكت شد و مدت زيادي به شازده كوچولو نگاه كرد.آخر گفت:-بيزحمت مرا اهلي كن!
شازده كوچولو در جواب گفت:خيلي دلم مي خواهد،ولي وقت ندارم.من بايد دوستاني پيدا كنم وخيلي چيزها هست كه بايد بشناسم
روباه گفت:هيچ چيزي را تا اهلي نكنند نمي توان شناخت.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sat 10 Feb 2007 ساعت 17:1 موضوع ادبيات | لینک ثابت
حسرت هميشگي......(قيصر امين پور )
حرفهاي ما هنوز نا تمام......
تا نگاه ميكني:
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي!
پيش از آن كه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود
آي.......
اي دريغ وحسرت هميشگي!
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود!![]()
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Fri 26 Jan 2007 ساعت 23:13 موضوع ادبيات | لینک ثابت
قيصر امين پور:
ديروز
ما زندگي را
به بازي گرفتيم
امروز او
ما را......
فردا؟
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Fri 26 Jan 2007 ساعت 23:3 موضوع ادبيات | لینک ثابت
اهل خراسان مردم كرد بسيار ديده اند. بسا كه اين دو قوم با يكديگر در برخورد بوده اند. خوشايند و ناخوشايند.اما اينكه چرا چنين چشمهاشان به مارال خيره مانده بود خود هم نمي دانستند. مارال دختر كرد دهنه اسب سياهش را به شانه انداخته بود.گردنش را سخت وراست گرفته بود وبا گامهاي بلند خوددار وآرام رو به نظميه مي رفت.گونه هايش برافروخته بودند.پولكهاي كهنه برنجي از كنار چارقدش به روي پيشاني وچهره گرد وگر گرفته اش ريخته بودند وبا هر قدم پولكها به نرمي دور گونه ها و ابروهايش پر مي زدند.
نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Fri 26 Jan 2007 ساعت 19:28 موضوع ادبيات | لینک ثابت