تبليغاتX
سينما سبزوار سینما

سينما سبزوار سینما

سينما و ادبيات

گل ناشناس

نادر ابراهیمی که برای ایران شدن ایران خون دلها خورده بود هم رفت یکی از هزاران متفکری که فقط روزهای خاصی و برای اهداف خاصی نامشان را می بریم و آثارشان را پخش می کنیم گویا صدا و سیما با این بزرگان قرار داد بسته که در مقابل پخش آثارشان فقط روز مرگشان را اعلام کند.این رسانه ملی است یا صفحه اعلام رفتگان نمیدانم.به هر حال خالق آتش بدون دود و دشنام و..... هم رفت.ترانه ای که محمد نوری می خواند شاید همه وجود نادر ابراهیمی باشد.ما برای آنکه ایران.........خون دلها خورده ایم....


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 11 Jun 2008 ساعت 13:8 موضوع واگويه | لینک ثابت


فاتحه همگانی

۱-مهران غفوریان و خیلی های دیگر در سریال قرارگاه مسکونی مرحوم شده بودند.خیلی جرات می خواهد یک عده بازیگر طناز را به امان خدا رها کنی تا هر جا دلشان می خواهد پرسه بزنند و گاهی نوبت دیالوگ گفتنشان فرا برسد.جواد رضویان هنوز خیلی مانده تا مدیری شود خیلی....به شمار مرحومین می توان همه را اضافه کرد.......شما این نوشته را کامل کنید از مرحومین بگویید.....و دلایل این خودکشی دست جمعی.....از داد و فریادهای بی جهت قاسم زارع تا .....

۲-در مرد هزار چهره اما برای خیلی از بازیگران عروسی بود......از احیای دوباره بگویید......

۳-از پیامک و تعلیقهایش بگویید.......

 


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Tue 15 Apr 2008 ساعت 20:30 موضوع واگويه | لینک ثابت


نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار خوش به حال روزگار.......بهارتان فرخ باد.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Tue 18 Mar 2008 ساعت 12:23 موضوع واگويه | لینک ثابت


حسین همیشه مظلوم....

 

...

وقتی که در جام شفق مل کرد خورشید          بر خشک چوب نیزه ها گل کرد خورشید

....این کجا و نوای بی نوای بعضی از این مداح ها کجا که با ضجه های ساختگی و الفاظ سبک چنگ به چهره دین می کشند....من سگ سگ غلام سگ توام آقا....چند بار لفظ سگ آن هم در رثای یک اسطوره.....وای بر ما که سخن را به لجن کشیده ایم.....اگر این ضجه ها و گریه های بلند دلی بود که وضع و روزگارمان این نبود.این که مداحی بگوید مسلمون اگرخواستی قربانی کنی چاقوتو تیز کن و بعد این را تعمیم بدهد به شهادت امام حسین و مراحل قربانی را مرحله به مرحله شرح دهد چه دردی را دوا می کند.آن هم کریمی که مورد عنایات خاصه هم هست.شعرا و هنرمندان و ادبا باید به داد ادبیات عاشورا برسند وگرنه این مداحان همه فن حریف که تا تصمیم کبری بیشتر نخوانده اند فاتحه همه چیز را با هم می خوانند.همان طور که ما دم از اشعار محتشم کاشانی می زنیم آیندگان هم دم از ما خواهند زد.اگر عاشورا از دید حضرت زینب زیبایی بود،این زیبایی باید در بیان و الفاظ هم جاری باشد ما نمی توانیم با ضجه های گوش خراش بچه هایمان را عاشورایی کنیم.....این نگاه باعث به وجود آمدن صحنه بالا می شود که  نه عقل را خوش می آید نه شرع.وقتی مداحان ترغیب به این نوع خود آزاری های وحشتناک می کنند از فتوای علما و بگیر و ببند نیروهای انتظامی کاری ساخته نیست.بماند که بنده نزول خور قدری را می شناسم که مداح سینه سوخته ایست.....سینه سوخته آقا....

 


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Sun 20 Jan 2008 ساعت 12:34 موضوع واگويه | لینک ثابت


چترهای سپید

 

وقتی صبح یک روز برفی پریدن کلاغها از درختهای سپید راببینی و اولین باشی که پا روی برفی می گذاری که تازه از اون بالا بالا ها رسیده باور می کنی که هنوز هم چیزی یا کسی می تواند پدر این دود و دم را در بیاورد و نفسها را تازه کند....امروز کلاغها چقدر زیبا شده بودند رنگ سیاهشان جزئی از سپیدی برف شده بود و چتر ها زیر بار سنگین برف قد خم کرده بودند.چه بهتر حقشان بود وقتی نمی گذاشتند برف صورت آدمها را نوازش کند.یاد روز های دور کودکی بخیر که در زیر کرسی داغ مادر بزرگ از روی حسنک کجایی مشق می نوشتیم و برف هم آرام آرام می آمد.پدربزرگ و مادر بزرگ به نوبت چپق می کشیدند و ما هم دربوی برف و زغال و چپق قد می کشیدیم .پدر بزرگ گاهی از پنجره به بیرون خیره می شد و من هم به او خیره می شدم.کاش می دانستم به چه می اندیشید.پدر بزرگ و مادر بزرگ دیگر نیستند و خدا کند برف سنگ مزارشان را بشوید.کاش می توانستند در این برف چپق بکشند و گرم شوند.این روزها حسنک هم خبر مرگش هنوز برنگشته و گاو و گوسفندهایش بد جور منتظرند. 


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Thu 3 Jan 2008 ساعت 12:51 موضوع واگويه | لینک ثابت


ناگهان .....

لعنت به این زندگی ماشینی و این سگ دو زدن های بی پایان که فرصت همه چیز و همه کس را از آدم سلب می کند.فرقی نمی کند شغلت چیست،درآمدت چقدر است،سواد داری یا نداری....مهم این است که باید مثل یک سگ پا سوخته از صبح تا بوق باز هم سگ بدوی و نرسی....نمی دانم کی بود که می خواستم مطلب پر و پیمانی در مورد مولانا و پله پله تا ملاقات خدا بنویسم که نشد....آن قدر دست دست کردم که زاد روز مولانا شد و ایام رفتن قیصر رسید......ناگهان خیلی خیلی دیر شده بود و من حتی به روز رفتن قیصر هم نرسیدم....باز دلم می خواست برای چندمین بار بنویسم سرا پا اگر زرد و.....دیدم نه ما خیلی وقت است دل به پاییز سپرده ایم و خبر نداریم.......نه دلمان سربلند مانده و نه نگاهمان سر به زیر.....خلاصه که بد جور جوان مرگ شده ایم خبر مرگمان.....مرثیه سرایی برای قیصر یک قیصر دیگر می طلبد نه ما که اندیشه هایمان را دیر زمانیست به حراج گذاشته ایم و کسی حتی نگاه هم نمی کند .....قیصر دلش سربلند بود....


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Thu 8 Nov 2007 ساعت 18:47 موضوع واگويه | لینک ثابت


سينما سينما

روز ملي سينما مبارك باد. به اميد بقاي اين درخت تنومند.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Tue 11 Sep 2007 ساعت 12:4 موضوع واگويه | لینک ثابت


مرد آواز

این بار هم چون همه آن چند بار گذشته نتوانستم  کنسرت استاد را از نزدیک ببینم ،گویا این هم به آرشیو آرزوهایم اضافه خواهد شد.شجریان را از زمانی می شناسم که کاستهایش را به عنوان نوار انقلابی و مجاز در کنار خیل عظیمی از نوارهای غیر مجاز عرضه می کردند.آن روزها بچه مثبت ها شجریان گوش می دادند و  بچه روشنفکر ها هم با صدای او پز می دادند.یادم هست خیلی از وقتها مفهوم شعرهایی را که می خواند نمی فهمیدم و بعدها درست مثل یک کشف و شهود ناب به درک آنها نائل می شدم.صدای شجریان باعث شده بود که هر روز بیشتر از دیروز با ادبیات انس بگیرم .صدایی که حافظ و سعدی و مولانا را از عرش به زمین آورد و در کوچه پس کوچه های شهر غمزده و در کوچه باغهایی که بوی عاشقی می داد این نوا ها را  ماندگار کرد.نوا،دستان،بیداد.....چه بزرگ است این مرد آواز ایران و چه خیانتها می کنند آنان که گوشها و جانهای جوانان این سرزمین را از این نوای آسمانی محروم کرده اند.این روزها این نوا جایش را به موسیقی های بنجل و پوچ وارداتی داده است و این نعره های شیطان همه جا را جولانگاه خود ساخته اند.این صدا معجزه می کند اگر هنوز منتظر معجزه مانده ایم...


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Thu 16 Aug 2007 ساعت 13:5 موضوع واگويه | لینک ثابت


ای بینوا سهراب

وقتی چهل سرباز ساخته محمد نوری زاد از تلویزیون در حال پخش باشد و در هر جا که باشی چه خانه و چه مهمانی ببینی که انگار نه انگار که اتفاقی در حال افتادن است....چه می گویی؟؟؟

۱-مردم رستم و اسفندیار و سهراب را برای چه بخواهند وقتی گردن کلفت تر از رستم زیر بار زندگی به حال و روز تهمینه در زایشگاه افتاده است.

۲-نسل جوان ما قهرمانهای اسطوره ای را دست می اندازد وقتی در روزنامه ها می خواند جوانی به خاطربیست هزار تومان پول آن هم برای تهیه کراک پدر بزرگش را دنبال مادر بزرگ مرحومش فرستاده است.

۳-چه معنایی دارد وقتی در همه فیلمها و سریالها دزد ها و قاتلها شهرام و کامبیز و سایر اسامی ایرانی هستند...ما برای نبش قبر اجدادمان وقت تلف کنیم....سریال نرگس بود که اسم رستم را روی یک کوتوله گذاشته بودند نه؟؟؟؟البته آه رستم محمود شوکت را گرفت.....

۴-اگر قرار باشد بهرام بیضایی خانه نشین باشد و نوری زاد رستم و سهراب بسازد همان بهتر که همه یانگوم نگاه کنند و سرنوشت این کره ای از رستم و سهراب برایشان مهمتر باشد.....

۵-به ما چه ربطی دارد در این مورد اظهار نظر کنیم وقتی طرف لیسانس ادبیات دارد  و هنوز شاهنامه را باز نکرده.....مثل این است که کسی بخواهد بین ۵ شغله بودن الهام و عدالت اجتماعی و تعطیلی هم میهن و فیلم رئیس کیمیایی ربطی پیدا کند.....


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Mon 9 Jul 2007 ساعت 12:34 موضوع واگويه | لینک ثابت


شمع جاوید

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت....

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازند...

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را.....


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 20 Jun 2007 ساعت 13:18 موضوع واگويه | لینک ثابت


سفر

مدتی این مثنوی به علتی که در بالا آمده....تعطیل خواهد بود ....تا فرو نشستن غبار خستگی سفر و غربت که باز عاشقی را از سر گیریم.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 30 May 2007 ساعت 15:36 موضوع واگويه | لینک ثابت


جامعه شناسی نخبه کشی

این کاریکاتور را بیاد دارید؟این تصویر مردی است که روزگاری اسطوره فوتبال این مرز و بوم بود ولی در یک چشم به هم زدن تبدیل شد به یک شی قدیمی و شاید هم بی ارزش که باید برایش فکری می کردند.چند ماه بعد امروز همین مرد قهرمان لیگ برتر شد واتفاقا یکی از گلهای تیمش را هم به ثمر رساند خب حالا فردا روزنامه ها را نگاه کنید و ببینید چه می گویند!آیا نخبه کشی و تصمیمات عجولانه در مورد افراد  جز لاینفک رفتار اجتماعی ما نیست ؟ملتی که هم به هورا کشیدنش باید مشکوک بود و هم به مرگ بر گفتنش،قهرمانهایی را که بزرگ و بزرگ تر می کنیم تا روزی که به زمین گرمشان بزنیم شدت و حدتش بیشتر باشد.ما ملت چهل ستون و بیستون هستیم و انگار ناف ما را با افراط و تفریط بریده اند.

ما از مرگ پهلوانان سرزمینمان کیفور می شویم ودر مراسم ختمشان مجیز گوی پهلوان دیگری می شویم و تا کی او را هم به زمین گرم بزنیم.....خدا می داند.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Mon 28 May 2007 ساعت 22:6 موضوع واگويه | لینک ثابت


روز های فکر و لبخند

-دوم خرداد

روزهای خوب و دلنشین دانشجویی،بحثها و جدلهای گاه تا اذان صبح،نشریه یا لثارات و فردایی که مرد لبخند و مهر رئیس جمهور ما شد....چه رابطه هایی که قطع شد و چه دوستان جدیدی که پیدا کردیم و هنوز بر سر همان عهدیم.روزنامه جامعه . ...و اسمهایی که در حافظه ما تا ابد خواهند ماند.شماره به شماره با راه نو و خاتمی مردی که هنوز به احترامش می توان ایستاد و کلاه  از سر برداشت.

-سوم خرداد

روز فتح خرمشهر.....ورقی دیگر از غیرت اساطیری ما.....شهری که هنوز مردمانش آب سالم و بهداشتی ندارند ولی هر سال در همین روز خیلی ها بیادشان هستند..خرمشهر.....جهان آرا.....دوئل......قاسم......و ارتفاع پست.

-حجازی

مردی که با خاطراتش زندگی می کرد.هنگامه ای که توسن سخن تاخت بر می داشت و مرد رخت و لباس را می کند و دور می انداخت.....تا سخن اوج بگیرد.

-جشنواره کن

و باز هم کیارستمی مشهورترین ایرانی نا آشنا در وطن ....ایران سرزمین تناقض های همیشگی.

-علی دایی

حدیث نترسیدن از مرگ باد و زنده باد...هر چند تیم مورد علاقه ام را ویران کرد...او کجا صمد کجا.....


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 23 May 2007 ساعت 20:31 موضوع واگويه | لینک ثابت


مهرزاد خان كجايي

وبلاگ مهرزاد دانش فيلتر شده؟اين اولين چيزي است كه جماعت وبلاگ باز در حوزه سينما بعد از اينكه چندين بار روي مهر خرد كليك مي كنند و به در بسته مي خورند با خود مي گويند.يعني واقعا قصه همين است ؟اگر احتمالا اين قضيه فيلتر كه در تمام كامنت ها به آن اشاره شده راست از آب در آمد چه؟يادتان هست آخرين مطلب مهرزاد دانش چه بود ؟در مورد نقد و قضاوت بود و اينكه از نظر او ..... واي چه مي گويم ؟مهرزاد خان چرا در وبلاگ هاي ديگر در اين مورد توضيح نمي دهي؟شما كه اهل سر كار گذاشتن خلق ا... نبودي؟فيلتر وبلاگ مهرزاد دانش در صورت واقعيت از فيلم ساختن ابطحي هم عجيب تر است!راستي چرا سايت سينماي ما از كنار اين موضوع به را حتي گذشته است؟خدا كند زودتر بيايد....


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 11 Apr 2007 ساعت 22:59 موضوع واگويه | لینک ثابت


نمي دونم.....

نمي دانم چرا ما گاهي يه جور خاصي به دور وبرمون نگاه مي كنيم راستش نمي تونم بگم چه طوري ولي هرچي كه هست ،اصيل نيست ،ناب نيست .انگار قراره از خودمون فرار كنيم ،بعد كه خوب دور شديم برگرديم حسابي به خودمون فحش بديم تا دلمون از دست خودمون خنك بشه.وقتي امير قادري و نيما حسني نسب با وجدي مثال زدني از اسكار گرفتن اسكورسيزي صحبت مي كنند و از ديدن آن احساس رهايي مي كنند ،راستش من يه خرده گيج ميشم با خودم ميگم يا من سواد سينمايي ندارم(كه واقعا ندارم)يا اين دوتا يه جور ديگه به هر چيزي نگاه مي كنند.البته عشق به سينما و اين جور چيزها را مي فهمم ولي نمي دونم چرا با فيلمهاي خارجي در حد يك فيلم برخورد مي كنم ومثلا نمي تونم مثل ديدن چند باره آژانس شيشه اي به وجد بيام.فكر مي كنم بالاي بيست بار آژانس را ديده با شم ولي هنوز هم تا آخر پاي قصه حاج كاظم ميشينم و با تمام وجود لذت مي برم وترجيح ميدم از اسكار اسكورسيزي در حد يه خبر مطلع بشم ،و اگه دلم گرفت برم سراغ كوير شريعتي و نه مردگان اسكورسيزي.


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Wed 28 Feb 2007 ساعت 0:34 موضوع واگويه | لینک ثابت


خركي توپ

كاش براي يك لحظه هم شده مي تونستيم فارغ از قيل و قال و بگير وببند اين زمونه ،سر يك كوه بلند يا در عمق دريا از ته ته دل فرياد بزنيم و تمام دردهاي بودن را يه جا به باد بسپاريم.نمي دونم اين زندگي ماشيني كه هرچه ازش فاصله مي گيري بدتر پيله ميكنه و مثل سريش به ادم مي چسبه كي ما را به حال خودمون رها ميكنه تا فارغ و يله به هر جايي سرك بكشيم و هر كتابي را بخوانيم وهر فيلمي را تماشا كنيم .بعضي وقتا حال آدم از خودش به هم مي خوره خصوصا وقتي پشت ماشين نشسته و هي بي جهت گاز ميده .كي باشه به اصلمون برگرديم ،همون زمانيكه به راحتي خر مي شديم ،يا از ته دل گريه مي كرديم يا مثل خر كيف مي كرديم .آخ كه چه خوبه گريه ها وخنده هاي خركي.خركي توپ توپ....


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Tue 27 Feb 2007 ساعت 19:6 موضوع واگويه | لینک ثابت


پايان راه

سال ۸۵ روزهاي پاياني خود را سپري مي كند.روزهايي تلخ وشيرين روزهايي معمولي معمولي.اعدام صدام،موضوع هسته اي،جشنواره فجر وحواشي آن و شايد هم حذف استقلال....حذفي كه نشان داد ما ايرانيها دقيقه نودي هستيم به همين خاطر فوتبال را دوست داريم،برنامه نود را مي پسنديم وپاي سريالهاي نود قسمتي مي نشينيم.اما گويا اين بار هم دقيقه نود بودن كار دستمان داد.هرچه بود امسال هم روزها وشب هاي خودش را داشت ،روز ها وشبهايي منحصر به ۸۵ .دلم نمي خواست از فوتبال بنويسم ولي چه مي شود كرد گاهي نا پرهيزي هم بد نيست ........


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Fri 23 Feb 2007 ساعت 16:7 موضوع واگويه | لینک ثابت


پسرم ماني

روزهاي سرد آمدند ماندند و باز هم خواهند ماند.

تا بهار راهي نيست اما پاهاي يخ زده ام را مجال نيست..

ديشب نفتي بي مروت را از ازدحام سرما در پشت شيشه مه گرفته خانه ام خبر كردم

لبخند سردش را وقتي به بشكه هاي خالي اشاره مي كردپشت در چال كردم تا ذره اي گرما به خانه برم.

چقدر زود سرما تمام تار وپودم را گرفت ودر مقابل قطره نفتي براي اجاق سرد شده ام هديه نكرد...ماني پسرم ديشب از پشت تلفن با من حرف نزد ...نكند سرما او را آزرده باشد.....

نه همسرم مي خنديد او هنوز گرم بود.......


 

نوشته شده توسط فرهاد ترابي در Fri 26 Jan 2007 ساعت 14:44 موضوع واگويه | لینک ثابت